اوج آسمان

فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند.

 

هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.

 

مرد از فرشته ای پرسید: شما دارید چکار می کنید؟

 

فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

 

مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیکهایی به زمین می فرستند.

 

مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟

 

یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است و ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

 

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته.

 

مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟

 

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

 

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

 

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده. فقط کافیست بگویند خدا را شکر.

  از کتاب نشان لیاقت عشق

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - ز. ش.

شمع فرشته

مردی که همسرش را از دست داده بود، دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد ، پدرش به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را بدست آورد ، هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری، جان دخترک را گرفت و او مرد.

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سر کار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رؤیای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت دید فرشته ای که شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش کرد ، از او پرسید : دلبندم ، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: بابا جان، هر وقت شمع من روشن می شود ، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی ، من هم غمگین می شوم.

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پرید.

اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

 از کتاب نشان لیاقت عشق

...

پيام هاي ديگران()        link        پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - ز. ش.