اوج آسمان

محبت خداوند و مظاهر او

اگر راه نداری به اینکه عشق خدا را در درون خود جای دهی، دوستان خدا را دوست بدار؛ که حضرت رسول (ص) فرموده اند: صالحین را دوست بدار که همانا انسان با کسی است که دوستش دارد..

خاک قدم های انسان کامل، مایه قرب به خداوند است و لذا اتکای سالک حقیقی نه به نماز و روزه اش بلکه به خدمت برای چنین انسانی است زیرا عبادت برای آنست که انسان، خدا را بیابد و حال اگر او آیینه ی تمام نمای خدا را بیابد، بهترین وسیله برای قرب به خدا را یافته است.

چنانچه امام صادق (ع) فرموده اند: دوستی و برادری متقین (اهل دل) را طلب کن؛ اگرچه در ظلمات زمین، و اگرچه عمرت را در طلب آنان صرف کنی.

لذا وصیت انبیا و اولیا به مردم اینست که در یافتن دوستان بامعرفت، حق شناس و اهل دل همت کنید که اگر به درجه آنان نرسی به شفاعت ایشان مشرف گردی.

زلیخا، یوسف (ع) را دوست داشت و چون یوسف دوست خداوند متعال بود، زلیخا به واسطه آن دوستی، هرچه اهل بهشت در آخرت بیابند، او در دار دنیا یافت.

مادامی که زلیخا، یوسف را دوست می داشت و حق را نمی شناخت، نه حق را می یافت و نه یوسف را! چون از طلب و کوشش خود ناامید گشت و خدایی شد و متوجه به ساحت قدس ربوبیت گردید، هم یوسف را یافت و هم خداوند را.

پس تا بنده به غیرخدا مشغول باشد، هیچ ندارد؛ نه دنیا نه عقبی و نه مولا را! اما اگر به مولا و خدمت و عبادت او مشغول شود، همه چیز میابد؛ هم دنیا هم عقبی و هم مولا را..

کتاب شب قدر، شب احیای قلب برگرفته از سخنان فاطمه میرزایی لطفی آذر

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳٩۱ - ز. ش.

حکایت درخت

در میان بنی اسرائیل، عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را میپرستند. عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس بصورت پیری ظاهرالصلاح بر مسیر او مجسم شد و گفت: ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش! عابد گفت: نه، بریدن درخت اولی است. مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب شد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مأمور ننموده است؛ به خانه برگرد تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم، با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است.  عابد با خود گفت: راست میگوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم.  و برگشت.

بامداد روز دیگر، دو دینار دید و برگرفت. روز دوم نیز همین طور اما روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟ عابد گفت: تا آن درخت برکنم. ابلیس گفت: به خدا هرگز نتوانی کند. در جنگ آمدند. ابلیس، عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!  عابد گفت: دست بدار تا برگردم؛ اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک در چنگ تو حقیر شدم؟

ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی اینبار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.

از کتاب نسیم حیات، تفسیر جزء1 قرآن کریم نوشته استاد بهرام پور

...

پيام هاي ديگران()        link        سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳٩۱ - ز. ش.