اوج آسمان

هديه خدا باغی پر از گل برای تو

در آن ظلمت نوری تو را به سمت خود می کشاند , از غار بيرون آمدی در جستجوی يگانه ای که شايسته ی پرستش باشد , در آسمان ناهيد را ديدی درخشان و در اوج , با خود گفتی شايد اين همان يگانه معبودم باشد  اما ناهيد زير دامان مهتاب پنهان شد  ولی خدای تو فانی نبود.  ماه را ديدی زيبا و آرامش بخش , با خود گفتی شايد اين همان يگانه معبودم باشد  اما ماه مغلوب نور خورشيد شد  ولی خدای تو فانی نبود. 

تو خورشيد را ديدی  سرشار از نور,عظمت و رحمت  , با خود گفتی شايد این همان يگانه معبودم باشد  اما عظمت خورشيد نيز زير پرده شب فرو رفت  ولی خدای تو فانی نبود.   

در آن روزها تنها تو خدای يگانه ات را می پرستيدی (خالق ستاره و ماه و خورشيد)  تنها تو , تو که به تنهايی امتی بودی  فرمانبردار امر خدا  و هرگز از مشرکان نبودی .

  آن روز در زمين و آسمان غوغا بود , فرشتگان می گفتند :” ای خدای ما  آيا می خواهی ابراهيم , يگانه يکتا پرست جهان را در آتش سوزان وارد کنی ؟ زمين جز او هيچ ندارد .”   

و خدا سرشار از عظمت و صبر بود.       جبرئيل در ميان آتش به سوی تو آمد و گفت : خواسته ات در اين لحظه چيست؟     و تو که تمام وجودت يقين و ايمان بود , از او هيچ نخواستی و گفتی :” من خدای يگانه ام , آفريننده و معبودم را می پرستم , هر آنچه دارم برای اوست  , نمازم , زندگی ام و مرگم در دست اوست که او پروردگار جهانيان است.”    

و خدای يگانه در آن لحظه, باغی پراز گل از بهشت برای تو فرستاد و تو شايسته آن هديه بودی.  

 

...

پيام هاي ديگران()        link        جمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥ - ز. ش.