دعای ابوحمزه ثمالی

جمعه ماه رمضان بود. نمازش را که خواند چند صفحه ای قرآن خواند. می خواست دعای ابوحمزه ثمالی را برای اولین بار بخواند. مفاتیح را برداشت و دعا را پیدا کرد و شروع کرد به ورق زدن، ولی هرچه ورق می زد به انتهای دعا نمی رسید، خوابش می آمد. لحظه ای به فکر فرو رفت: آن وقتها هنوز کوچک بود، شب جمعه وقتی همه اهل خانه خوابیدند از رختخوابش بلند شد، کتاب دعای کوچکش را برداشت و پاورچین پاورچین به آشپزخانه رفت و در را بست. گوشه آشپزخانه نشست و شروع کرد به خواندن دعای کمیل. اولین بارش بود که دعای کمیل را می خواند. هر چقدر می خواند به تا آخر خواندش بیشتر علاقمند می شد. خیلی قشنگ بود خیلی. اشکهایش بر روی کتاب دعایش می ریخت. خیلی لذت بخش بود.

احساس کرد چقدر از خدا دور شده، چقدر پاک و معصوم بود ولی حالا... دیگر بزرگ شده بود.

یاد آن وقتها که افتاد مصر به خواندن دعای ابوحمزه ثمالی شد. شروع کرد به خواندن. مثل آن وقت ها خواند و خواند. چه دعای زیبایی، چه معانی لطیفی. اشکها مانع از خواندن می شدند. دیگر به هق هق افتاده بود. چه احساس خوبی داشت، چقدر برایش لذت بخش بود. دوباره احساس نزدیکی، پاکی و ...

/ 4 نظر / 7 بازدید
بی همتا

[گل]جیگرتو آبجی جونم واسه منم 2آ کن عزیز دلم.[قلب]

سحر

دوست نداشتم در کودکی میمردم و پروردگارم را نمیشناختم. ما خیلی شانس آوردیم که زنده ایم. باید قدر زندگی مونو بدونیم فکر کن اگه بچگی می مردیم دیگه این شناختی که داریم رو نداشتیم. شاید دوران بچگی دعا ها رو بیشتر احساس میکردیم اما به نظرم وقتی بزرگ تر میشیم ممکنه کمتر اشک بریزیم اما بیشتر میسوزیم. حتی به جای اشک ریختن ممکنه واسه شادی خدا یه کم واسش بخندیم!!! اخما رو باز کنیم هی غر نزنیم مگه نه؟