تا من بدیدم روی تو   ای ماه و شمع و روشنم

هرجا نشینم خرمم   هرجا روم در گلشنم

من آفتاب انورم   خوش پرده ها را بر درم

من نو بهارم آمدم   تا خارها را برکنم

تو عشق زیبای منی   هم من تو ام هم تو منی

خشمین تویی راضیی تویی   هم شادی و هم درد و غم

لطف تو سابق میشود   جان من عاشق میشود

 بر قهر سابق میشود   چون روشنایی بر ظلم

گویم سخن را بازگو   مردی کرم ز آغاز گو

هین بی ملولی شرح کن  من سخت کند و کؤدنم

گوید که آن گوش گران  بهتر ز هوش دیگران

صد فضل دارد این بر آن  کانجا هوا اینجا منم

رو رو که صاحب دولتی   جان حیات و عشرتی

رضوان و حور و جنتی   زیرا گرفتی دامنم

هم کوه و هم عنقا تویی   هم عروه الوثقی تویی

هم آب و هم سقا تویی   هم باغ و سرو و سوسنم

مولانا

/ 4 نظر / 6 بازدید
سحر

سلام زکیه جون نظری ندارم من چون هیچی از این شعر نفهمیدم

بی همتا

خیلی جیگرییییییییییییییییی[ماچ] واقعا شعرای اصفهانی عالین مثله صداش موفق باشی آجی جونم [گل][قلب]

عاشق کوهستان

با سلام و عرض ادب و احترام[گل] انتخابتون این اشعار قابل تحسین است ...... آفرین[دست] لذت بردم تشکر